|
بهارنارنج
|
||
بین دوستان به جز آنها که از بچگی به واسطه ی مادر معلمشان با هم بودیم نه البته همشان 2 یا 3تایی که می شود گفت آدم...می ماند مرجان وفهیمه و محبوب که دوستشان دارم و حداقلش کاری بهم نداریم...بقیه از دم آشغال ......کلا اینجا نکبت است و آدمهایش در پستی و حسادت بی همتا....دروغگو و دو بهمزن......
دلم می سوزه کاری باهاشون ندارم ....اذیتم می کنند...تا کت و کتف و کولم را عسل می کنم باز هم گاز می گیرند...دوست دارم بفهمم این حد از حسادت به کدام قسمت از زندگی ساده ی من است!!!
تو می زاشتی یه هفته بشه....خوب بود 1 سال باهات حرف نمی زدم .....دوباره خر شدم........
اگر دوست جان می دانست چه لطفی به اینجانب کرد.....نزدیک بود از ناراحتی سکته کنم ....اگه این زنگ رو نزده بود وای خدا چی می شد.....اگه دم دست بود که حتما لاوهای اینجانب نثارش می شد.....نشد خوبی کنم که تلافی اش بشود......الهی من بگردم که انقدر مهربونه...چیکار می شد کرد...بعضی وقتها چیزهایی که دوست داری مال تو نیستند به هزار دلیل...شاید انقدر ذاتش خوب بود که من لایقش نبودم.....
هی دارم غصه می خورم....هی فکر کردم چی کار کردم....چند روز نماز صبح از بدن درد بیدار شدم اما حال نداشتم بخونم....اون هفته هم که به خیال خودم از خودم دفاع کردم و چه بسا نتیجه اش این شد....تو خواب دست و پا زدن و نرسیدن...چقدر دلم سوخت که من جدا از جمع بودم
هی می خوام یادم نیاد....انقدر با مرجان خندیدیم به گمانم نیمی از روده هایم پیجیدند...عرض کردم ما را نگاه...در خواب می بینم که دوست فلانی وبلاگش را آپ کرده...مثلا 17تیر و فلان مطلب را نوشته...اینجانب به مرجانمان می گفتم و بعد دقیقا همان می شد....چقدر خندیدیم که ما کجا و دوست داشتنمان کجا و اینها کجا.....خنده داریش به این است که در خواب چهره ی این دوست فلانی را در اوج معصومیت مثل ترکهای بیابان می بینم که دارد پوسته پوسته می شود و هر لحظه فکر می کنی متلاشی می شود...کاش همین یک دوست بود حداقل...یا کاش آدمی به پستش می خورد که دوست داشت راه درست زندگی را نشانش دهد و کمکش کند ...نه به بهانه ی اینکه دوستم داری به نام لذت خودش را بزند به آن راه و استفاده کند....حرفهای تیزم همیشه گوشه نشینم می کند مثل الان....پاچه خواری و دروغ را دوست ندارم....دوست دارم اگر کسی را دوست دارم حرف دلم را بزنم....
آخر نگفتم که هر روزی که با او بودی شبش اگر حرفی می زدی فقط در راستای آزار من بود...این را او نمی فهمید...یا نخواستم بگم چه خوب رامش شدی ...از همان که می ترسیدی دارد سرت می اید...از دل مهربانت می شود به راحتی استفاده کرد....
دلم برای دوست جان تنگ می شود ...اما صدای بلندی در گوشم نهیب می زند که دیگر بس است......درست زندگی کردنتان فرق داشت.....دوست نداشت بودن با تو را....
دارم به قولی در درس خواندن ریپ می زنم.....
دارم غصه ی رضا پسرعموی 17 ساله ام را می خورم که سکته کرده و در کماست...شیطنتش قابل ذکر نبود....تا الان که فرمودند امیدی نیست...نمی دانم چیزی از این دنیا دید؟....
تب کردم خفن و این بدن سنگین را به زور جابجا می کنم.....کوهی از درس....می خندم به روزهایی که شاید خوبند و بعدها حسرتشان را بخورم و در ذهن و رویا پرواز کنم و به الان برگردم...به این فضا....
شبکه برایمان تابستان کلاس گذاشته برویم کمی یاد بگیریم حالش را ببریم...بهبه...
نمی دانم چرا هر کس که مادرگرام عرض می کند با اه اه اینجانب همراه می شود....دوست دارم از تنهایی به قولی در آمدن کنم اما هیچ کدام به دلم نیستند...هر چند ظاهرا عالیند....اگر کسی وارد شد یعنی کلی از کارتمام شده و این من را می ترساند...از اینکه انقدر در گوشم بگویند تا قبول کنم...
آخیش...
اومدم از قبل بنویسم..دیدم اه...من دارم جدید می شم...مثل خیلی وقتها
کمی درس خواندم...فصل اول سیستم عامل...هنوز 8 تا مونده...طراحی را چه کنم ...شعار من!!!
اینجا راحتترم....
|
|